
این مطلب مخصوص اعضا می باشد
برای مشاهده این گونه مطالب باید با نام کاربری خود
وارد شوید و یا ثبت نام کنید.
اگر عضو سایت هستید لطفا از طریق فرم زیر وارد شوید:

اگر عضو سایت نیستید توسط فرم زیر میتوانید به
سرعت ثبت نام کنید:
نظرات شما عزیزان:
مینا 
ساعت17:33---1 تير 1391
هیچگاه چشمانت را برای کسی که نگاهت را نمی فهمد گریان مکن....
امیر 
ساعت9:56---17 خرداد 1391
سلام عزیز با وبلاگت خیلی حال کردم .متن و شعرات هم عاشقونس هم عاطفی
دست گلت درد نکنه........
مینا 
ساعت20:16---11 آذر 1390
بر حکمت خدا خرده مگیر
خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.....
بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.
نسرین 
ساعت2:15---27 آبان 1390
سلام وبلاگت قشنگه خوب مطالبو جمع آوری کردی
other 
ساعت22:05---26 آبان 1390
جاوید 
ساعت10:45---25 آبان 1390
سلام داداش وبلاگت محشره خیلی عالیه بهت افتخار میکنم.
مونا 
ساعت19:07---22 آبان 1390
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
مونا 
ساعت19:05---22 آبان 1390
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
مونا 
ساعت19:05---22 آبان 1390
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
مولا موسی زاده 
ساعت7:27---22 آبان 1390
سلام
خیلی زیبا بود
واقعا لذت بردم
دمت گرم
mohsen 
ساعت8:52---20 آبان 1390
سلام
وبلاگ عاطفي و عاشقانه اي داري هر جا هستيد موفق و پيروز باشي اين غزل سعدي را هم تقديم شما ميكنم.
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
mohsen 
ساعت8:51---20 آبان 1390
سلام
وبلاگ عاطفي و عاشقانه اي داري هر جا هستيد موفق و پيروز باشي اين غزل سعدي را هم تقديم شما ميكنم.
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم